وقتی عقد کردیم ماه رمضون بود .چند وقت بعدماه رمضون مهمونی ها و پاگشا کردنها شروع شد .
تو همه ی مهمونی های بغض خاصی رو تو گلوم یادگاری میزاشت .
قبل این که بریم خونه داداش بزرگش من رو برد خونه دوستش محمد همون دوست صمیمیش .چشمم که به مریم افتاد .یه حس عجیبی سر تا پامو فرا گرفت ,هم خجالت میکشیدم هم حس میکردم جای خواهرشو گرفتم
-سلام من مریمم
به خودم اومدم داشت سر تا پامو ورانداز میکرد
-سلام منم سمیه ام خوشبختم
-چرا دم در... بفومایید تو اقا مهدی رفتن بالا
-نه ممنون
صدایی از بالا سرم اومد
-سمیه بیا بالا ی دقیقه بشینیم بعد میریم
-باشه
با مریم رفتیم بالا دختری خوشگلی بود بدون ارایش هم نمک داشت قدش از من کوتاه تر بود و چهره زنانه ای داشت حتما خواهرش هم زیباس .رفتیم بالابعد از احوالپرسی با همه نشستیم تمام خواهر و برادر و برادر زاده و خواهرزاده و عروس و داماد جمع بودن و همه با تمام جزییاتم نگام میکردن .... از برخورد دوستش خیلی خوشم نیومد به نظر پسر لوسی بود خیلی هم به ادم زل میزد .معذب میشدم زیر نگاههای متعجبش .مگه من چی داشتم ان قد زل میزد مدام هم دوست داشت حرف بزنه با ادم
-سمیه خانم عمرا فکرشم نمیکردم مهدی همچین زنی گیرش بیاد
نگاش کردم و گفتم :این الان تعارف بود یا انتقاد
-تعارف
-ممنون شما لطف دارید
مهدی وسط حرف محمد که زل زده بود ب من و همون جوری ادامه میداد پرید و گفت :ممد قلیون رو به راه کن
-تو که گفتی خانومت گفته دوس ندارم قلیون
-نه حل
من کی حلش کرده بودم تا جایی که یادمه دوست نداشتم دودش اذیتم میکنه حالم بد میشه نمیدونم چی شد با صدای بلند گفتم : من تو بچگی اسم داشتم ریه هام حساس نه سالم که بود به خاطر عفونت ریه هام ده روز بیمارستان بود
مهدی زیر چشمی نگام کرد با غرور مردانش گفت :اون مال بچگیات بوده عادت مبکنی
همگی زدن زیر خنده
بهش خیره شدم دلم گرفت .دلم شکست حس کردم جلوی بقیه کوچیک شدم .سرمو انداختم پایین بغض کردم چرا من ان قد ضعیف و دل نازکم
محمد متوجه ناراحتیم شد و گفت :نه تا سمیه خانم اعلام رضایت نکنن ما بساط رو نمیاریم .
سرمو بالا گرفتم بغضم و بلعیدم و گفتم :نیازی نیس مهدی خودش نمیکشه قول داده .
مهدی با خشم زل زد تو چشامو و بلند گفت ؛گفتم که عادت میکنی ی اون موقع خواستیم در واقع از پل ردش کنیم .دوباره همگی زدن زیر خنده
صدای قهقهه شون روی مویرگای مغزم بود .داشتم از شدت عصبانیت منفجر میشدم .کاش هیچی نمیگفتم اه چرا حرف زدم
مهدی بلند شد و گفت :این بار رو بیخیال دفعه بعد ان شا الله سمیه پاشو بریم که دیر میشه
خواهر محمد اومد جلو :-شام میموندید ی چیز دور هم میخوردیم
-ممنون ما که تعارف نداریم گفتم داداشم دعوتمون کرده
توی راه یه کلمه هم باهاش حرف نزدم حالم گرفته بود ولی چیزی هم نگفتم شکایت نکردم .کاش میگفتم که این رفتارت ازارم میده ......
دل نوشته های تنهایی...
ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال میکنید
برچسب: سنگ زیرین آسیاب,سنگ زیرین آسیاب شدیم,سنگ زیرین آسیاب باشد, نویسنده: بازدید: 5