سنگ زیرین آسیاب 11

خرید بک لینک
فردا قرار بود بیاد خودمو اماده کرده بودم که بتوپم بهش .

فردای همان روز باباش اومد دنبالم ,اون شب قرار بود بریم مهمونی , مهدی هم قرار شد بیاد اون جا .

منزل یکی از دایی های بزرگش دعوت بودیم .از در که رفتیم تو بعد از سلام و احوالپرسی تنها چیزی که به ذهن همگی میرسید تا از من بپرسن این بود که - خانواده خوبن ,بابات هنوز بیکار ؟

دلم میگرفت خب این چه سوالیه اصلا به شماها چه ربطی داره ؟ان قد لبامو گاز گرفته بودم و دندونامو فشار داده بودم که حد نداشت....

شب که برگشتیم ,تو اتاق مهدی جلوی پنجره واستاده بودم ,مهدی دراز کشیده بود صدام کرد صداشو میشنیدم ولی عصبانی بودم دوباره بلندتر گفت :سمیه صدات میکنمااا

سردو بیروح سمتش نگاه کردم -بله ,ببخشید حواسم نبود

-چته باز ؟

دلم میخواست بزنمش ,اون قد قدرت داشته باشم که بزنمش خودش رو جمع کرد و رفت یه گوشه متکا و لحنشو ملایم تر کرد و گفت :بیا کنارم دراز بکش .

با تلخی گفتم :نه مرسی همین جا خوب

بعد همون گوشه نشستم ,یکدفعه با عصبانیت داد زد :چه قد تو یخی اه حال ادمو بهم میزنی همش باید التماست کنم ..

سرمو انداخته بودم پایین و یادتولدش افتادم ,روز تولدش ,با خاله ام رفتیم خرید ,من تمام پول تو جیبی ای که چن ماه بود جمع کرده بودمو همراه خودم بردم .از طرف تمام خانواده براش کادو خریدم .یک جفت کفش کالج اسپرت که دادم بابام بهش داد .یک کیف پول از طرف پویا ,یه جاسوییچی از طرف پوریا و یه تیشرت شیری رنگ جذب از طرف مامانم که هر کسی میدید بهش میگفت: وای چه قد این تیشرت بهت میاد هیچ وقت این مدلی لباس نمیپوشیدی .

خودمم براش کیک گرفتم و یه کمربندو ....کل حواسم تو روز تولد غرق شده بود که با کوبیدن در از جا پریدم تپش قلب گرفته بودم و دست و پام میلرزید ....مهدی رفت بیرون ...دوباره یادم اومد که اون شب بهم گفت :تا حالا تولد به این خوبی نداشتم .چه قد اون شب خوشحال بود .حالا چه جوری به من میگه یخ و بیروح .با فضولی ای کع همه جا کرده چه توقعی از من داره ...

یه ساعتی گذشته بود دراز کشیده بودم ,که صدای در اومد بلند شدم.نگاش کردم و بی مقدمه گفتم :میخام باهات حرف بزنم

نزاشت حرفمو ادامه بدم و سط حرفم پریدو تگفت :باسه برای بعد پایین مهمون اومده پاشو یه کم به خودت برس بعد ا حرف میزنیم .

-کیه مهمونتون ؟

-دختر عمه و شوهرش

-این موقع شب ؟ساعت دوازده و نیم

خندی گفت -اره اینا این جوری ان عقل ندارن که.خنگن .

وقتی ان قد سریع یکی رو قضاوت میکرد بدم میومد دوست نداشتم به این راحتی به مردم تو هین کنه

....مهمونها ساعت نزدیک سه بود که رفتن ,خیلی خوابم میومد ...بازم نشد حرف بزنم

دل نوشته های تنهایی...

ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: سنگ زیرین آسیاب,سنگ زیرین آسیاب شدیم,سنگ زیرین آسیاب باشد, نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 11:54

صفحه بندی