روزای عقد روزای قشنگی برام نبود ,خانواده جدید و فرهنگ متفاوتشون عادتهایی که اونا بد میدونستن تو فرهنگ ما بد نبود .این دوگانگی ازارم نمیداد چیزی که از تو داغونم میکرد حسم بود .حسی که نداشتم و داشتم این راه رو ادامه میدادم ,اولین باری که سمیه رو دیدم هیچ وقت یادم نمیره .ی دختر ریزه میزه با قیافه معمولی .چشاش با این که ارایش غلیظی داشت قشنگ بودولی اون قدر خوشگل نبود که تو ذهن من نقش بسته بود .
بابای مهدی نمیدونم چی به بابام گفت که دیگه راضی به موندن مهدی خونمون و خلاصه این که رفت و امدمون ازادتر شده بود .محال ممکن بود تو مهمونی ها و این رفت و امدها مهدی از من یا خانوادم ایراد نگیره .از نشستنم ,پاشدنم ,مدل غذا خوردنم ,حتی حرف زدنم ,.....نه تنها از من که از کل خاندان من از ریز و درشت به همه خورده میگرفت .این موضوع ازارم میداد .گل بی عیب خداست این واضح که همه کامل نیستن .ولی این به رخ کشیدن نداره .
من ذره ذره داشتم اب میشدم .تو مدرسه از اون دختر شاد شیطون تبدیل شدم به یه دختر منزوی و گوشه گییر .ما یه اکیپ هفت نفر بودیم که از سوم راهنمایی یواش یواش به تعدادمون اضافه شد الان هفت نفر بودیم .هیچ کدومشون نمیدونستن من عقد کردم.فقط میپرسیدن تو چته همش میری ی گوشه میشینی و ریز ریز گریه میکنی
چی میخواستم بگم حرفی نداشتم میگفتم از شرایطی که دارم ناراضی ام .این که الان عقد کردم و .. نه کلی حرف پشتم میزدن کلی قضاوت میشدم .اینو دوست نداشتم
طوری شده بودکه وقتی مهدی کنارم میخوابید میگفت :الان اگه سمیه رو گرفته بودم تو اتاق عقبیشون کنارم مبخوابید منم دست میکردم تو موهاش و نوازشش میکردم ....
فکر نمیکنم شنیدن این حرفها برای هر دختری خوشایند باشه من گناهی نداشتم که اون با من ازدواج کرده بود .بارها پیش میومد میرفتم کنار مامانم میشستم تا بهش بگم میشه این عقدو بهم بزنیم ولی میترسیدم از دادای مامانم میترسیدم .از بابام ...بابام مه غصه بخوره .از این که بخام گریه کنم و بابام بشکنه .از حرف مردم .....اخخخخخخخخ امان از حرف مردم .این ترسها باعث میشد ادامه بدم .ادامه بدم و همه چیو تحمل کنم .یواشکی گریه کنم .یواشکی تو خودم بشکنم .یواشکی ارزوهامو دفن کنم ..یواشکی روزی هزار بار بمیرم .اما .. ظاهرمو حفظ کنم ...ولی نه من دیگه من سابق نبودم ,
سرد و بی روح شده بودم .ان قد لاغر شده بودم که همش ضعف میکردم باورم نمیشد تو شش ماه هجده کیلو کم کرده بودم .چهل کیلو شده بودم .از من فقط چشام مونده بود ....
اون اولین پسری بود که تو زندگی من بود دوست داشتم عاشقش باشم دوسش داشته باشم ولی ....
دل نوشته های تنهایی...
ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال میکنید
برچسب: سنگ زیرین آسیاب,سنگ زیرین آسیاب شدیم,سنگ زیرین آسیاب باشد, نویسنده: بازدید: 7