-این چه مسخره بازیه تو در میاری هر دفعه میخوای بری اون جا هیچ چی کوفت نمیکنی ,مسخره .میخواد فاتحه ی معدشو بخونه
عین ادمهای بیچاره نگاش کردم و وسط حرفش پریدم -مامان الان اگه چیزی بخورم بالا میارم ,حالم بد میشه ,نمیتونم
با چشم غره زل زد بهم و زیر لب گفت -مسخره
ساعت از سه هم گذشته بود .منم عین یه مترسک اماده نشسته بودم جلوی در ....ساعت چهار ...پنج ....شش ...مامانمم هی رد میشد غر میزد -دختر لااقل مانتو تو در بیار از جلوی درم پاشو بیا این ور
-الان میاد ....
ساعت هشت بود من هنوز لباس تنم بود دراز کشیدم خوابم برده بود یکی اروم در گوشم گفت -بیدار شو تنبل خان .
مث برق زده ها بلند شدم با عصبانیت گفتم الان ساعت سه از ساعت سه با مانتو نشستم دم در .....مامانم وسط حرفم پرید :از صبحم هیچی نخورده .....مهدی دستمو فشار داد ورو به مامانم گفت :الان میبرمش بیرون هر چی دوس داره براش میخرم .دستمو کشیدم و گفتم سیرم هیچی نمیخورم .ساعت چند ؟اووووو ساعت ده ؟ پس مهمونی چی شد ؟
-بریم تو راه برات تعریف میکنم .کنسل شد .
...سوار موتورش شدم از موتور میترسیدم سر خیابون که رسیدیم کنار مدرسمون نگه داشت و سرشو گرفت عقب و گفت :سمیه هم ی سال اینجا درس خوند .اون موقع ها پنج شنبه ها به خاطر اون میومد سر این چهار راه بعضی وقتها هم براش چیزی درست میکردم با چوب قاب عکسی چیزی ...
با عصبانیت پریدم وسط حرفش :سردمه منو کنار خیابون نگه داشتی خاطرات معشوقتو بگی .؟
به تندی سرشو برگردوند لباشو فشار داد :سمیه واقعا نمیفهمی من با اون ازدواج نکردم ,بعدشم اینارو گفتم که بعدا اگه کسی چیزی گفت نگی نمیدونستم .
-خیلی سردمه میشه بری ؟
موتور رو روشن کرد :-حالا بزار بگم چرا مهمونی بهم خورد از این که من نرفتم سمیه رو بگیرم عموم شاکیه خواستن بفهمونن که راضی نیستن .مهمم نیس زن عمومه دیگه خیلی با سیاست
صداش تو وزش باد گم میشد قبل از این که دیگه چیزی بشنوم .چرا این دختر هم اسم منه .از اسمم بدم میومد .نکنه من باعث شده باسم وسط رابطه این دونفر باشم ,یکدفعه مهدی زد رو ترمز سر خوردم طرفش
-اهان این جوری بهتر شد ,جز این پیتزایی جایی باز نبود بپر پایین
-این که داره میبنده
-اقا لطفا نبند
با سرعت رفت تو مغازه ی پیتزا بزرگ گرفت و اومد سمت من
-باید بریم خونه بخوریمش .راستی شهنازم اونجاس ,مرتضی هم تازه رسیده .
(مرتضی چهار سال از من بزرگتر و دانشجو همدان )
سوار شدیم و رسیدیم خونشون ..مرتضی خیلی شوخ طبع و مودب چه قد اون شب ما رو خندوند ..سهم من از اون پیتزای گنده هم فقط یه برش کوچیک شد ....اخرشبم من پایین خوابیدم مرتضی و مهدی رفتن بالا ....
دل نوشته های تنهایی...
ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال میکنید
برچسب: سنگ زیرین آسیاب,سنگ زیرین آسیاب شدیم,سنگ زیرین آسیاب باشد, نویسنده: بازدید: 2