سنگ زیرین آسیاب6

خرید بک لینک
به خودم قول دادم رفتارمو عوض کنم سعی کنم رو رفتارام لطافت بیشتری خرج بدم .وسط هفته بود مهدی معمولا دوشنبه یا سه شنبه میومد خونمون .هر دوروز منتظرش میموندم ,این هفته سه شنبه اومد .بابام هنوز رفتارش سرد بود ,طبق معمو ل رفتیم تو اتاق

سعی کردم بهش نزدیکتر بشم .کنارش نشستم و با مهربونی گفتم دیشب منتظرت بودم

خوشحالی عجیبی تو چشاش برق زد و با ذوق گفت :واقعا .به خدا دیشب اومدم خونه ان قد خسته بودم نتونستم بیام .بابامم همش غر میزنه که چرا تند تند میری اون جا مزاحمشون میشی هفته ای ی بار میاریش کافیه دیگه .

با شیطنت دخترونم گفتم :-یعنی نباید ب من سر بزنی ؟

-نه ....به خاطر این میگه که مزاحم شما نشم چون ده میرسم اینجا دیدی که گاهی هم یازده میام .فعلا که کنارتم

بعد سرشو اروم اورد سمتم نفساش رو کاملا حس میکردم ناخدا گاه خودم رو کشیدم کنار با دستپاچگی گفتم خب دیگه چه خبر ؟

خنده بلندی کردو گفت :-سلامتی راستی این هفته عموم دعوتمون کرده عمومو میشناسی ؟

-نه از کجا باید بشناسم

-اسم دخترش سمیه اس من قبلا دوسش داشتم یعنی اونم دوسم داشت بعد ابجیم شهناز وقتی فهمید قیل و قال کرد که تو مگه زندگی مارو نمیبینی (اخه شهناز با پسر عموش ازدواج کرده بود و سالها بود انتظار بچه رو میکشیدن یعنی باردار میشد ولی بچه هاش زنده دنیا نمیومدن یا مشکل داشتن و بعد چند وقت میمردن )تو هم میخوای ازدواج فامیلی کنی ؟

همین طوری که مهدی داشت حرف میزد اروم گفتتم خوشگله ؟

بدون توجه به حالم گفت :اره بد نیست .خوشگله

دوباره حالمو گرفت .نکنه هنوزم عاشقش .نکنه مجبور شده به خاطر خانوادش با من ازدواج کنه .هه اینم که مثل من قربانی خواسته های خانوادشه.

تو فکر بودم مهدی هم دیگه سکوت کرده بود .صدای در جفتمونو از فکر دراورد . چه شادی خاصی تو نگاه مامانم بود -اقا مهدی لبو میخورید براتون بیارم ؟

-میایم اون ور دستتون درد نکنه

با ابروهای گره خورده نگاش کردم و گفتم تو برو من لبو دوس ندارم

دستمو کشید و گفت حالا که این جوری شد حتما باید بخوری

-ععععع دوست ندارم بدم میاد

-پاشو ببینم

به زور منو برد تو پذیرایی و با خوشحالی گفت وای من عاشق لبوم

بابام تا مهدی نشست پاشد رفت بیرون .از این بی احترامی ها خوشم نمیومد .ولی روم نمیشد چیزی بگم .همین طور مسیر رفت بابامو نگاه میکردم که دیدم ی چنگال پر لبو جلو چشامه

-اه گفتم نمیخورم که

-زوریه باید بخوری

چشام پر از خشم بود زل زده بودم بهش اخه این چه حرکتیه جلو پویا و پوریا و مامانم ,؟ گردنشو کج کرد با التماس و مهربونی گفت ؛خواهش میکنم مگه تا حالا خوردی ؟خب بخور ببین شاید بدت نیومد

این لحنش ارومم کرد با ملایمت گفتم :باشه بزار برم ی چنگال بیارم .

یکدفعه عصبانی چنگا لو پرت کردو گفت لازم نکرده

هیچ کس سمت صدا بر نگشت انگار نه انگار لبامو گاز میگرفتم و با تندی نگاش کردم .صورتشو اورد جلو و گفت :سمیه ما عقد کردیم یعنی زن و شوهریم ,غریبه نیستم که میگی دهنی منو نمیخوری

چشامو گرد کردم و گفتم :من اینو نگفتم .فقط ...اصلا هیچی بیخیال

ولی مهدی ول کن نبود شروع کرد به تفسیر کار من ان قد حرف زد کلافه شدم

-باشه ,چشم ,ببخشید دیگه

یکم نگام کردو با تایید گفت ,:بار اخرت باشه

-باشه

بغض کردم,من دختری بودم که اگه داداشام دست به متکام میزدن میشستمش از این که میوه رو با دستشون پوست بکنن بعد تعارف من کنند .بدم میومد اخه الان چه جوری دهنی تورو باید بخورم اه همش زور زور زور .همه چی اجباریه

مهدی بلند شد خداحافظی کرد و رفت .بقیه هفته رو به اخر هفته و دختر عمو ی مهدی فکر میکردم .چرا خواست من بدونم که قبلا دوسش داشته .که یعنی یکی هست که بهتر از من ؟که چی ؟

.....

دل نوشته های تنهایی...

ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 3 تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 11:55

صفحه بندی