فردا جمعه است زود میبرمت خونتون
-نه بهتر برم
دستمو کشیدو بی توجه به مخالفتم خداحافظی کردو من رو برد خونشون . رفتیم طبقه بالا .اتاقش .جایی که قرار بود بعد عرو سی اون جا زندگی کنم .اخم کرده بودم و نگاش نمیکردم .
باصدای دادش به خودم اومدم -چته باز پاشو جم کن ببرمت خونتون من احمق و باش خاستم بیشتر پیشت باشم .
بعد با عصبانیت وسایل خونه رو پرت کرد ,ترسیده بودم با بغض گفتم :لازم نکرده دیگه خوابم میاد میرم بخوابم .بلند شدم و رفتم طبقه پایین
-ابجی شهره من باید کجا بخوابم ؟
-اومدی پایین ؟مهدی خوابیده
-هنوز که نخوابیده بود .اره خوابم میاد
-بزا الان جاتو میندازم
من هنوز ماجرای غروب رو فراموش نکرده بودم چرا این پسر نمیفهمه رفتاراش ازارم میده
......
صبح سعی کردم دیشب و دیروز رو فرافوش کنم وقتی اومد پایین با لبخند بهش نگاه کردم -سلام صبح بخیر
بدون این که نگام کنه -سلام
دوباره حالم گرفته شد ولی اهمیت ندادم صبحانشو اماده کردم و با شیطنت گفتم :بیا صبحانتو بخور هر چند الان ظهر دیگه وقت ناهار ..
-تا صبح نخوابیدم
-چرا
با کنایه و نیشخند گفت :-اگه عقل داشتی میفهمیدی
هر چی سعی میکنم همه چیو فراموش کنم نمیشه از کنارش بلند شدم و رفتم کنترل و گرفتم دستم بیهوده کانالا رو بالا و پایین میکردم صدای مامانش از تو حیاط میومد ..-سمیه اون اب کشو از تو کابینت بده
-چشم مامان الان میارم
رفتم تو حیاط حوصلم سر رفته بود نشستم رو پله ها باباش از بیرون تازه اومد ه بود دو تا شاخه گل دستش بود اومد طرفم :بیا عروس خوشگلم اینو برای تو چیدم
انگار دنیارو بهم دادن با خوشحالی تمام گفتم :وای مرررررررسی چه قد ناز
صدای شهره رو از پشت سرم شنیدم -woooooooچه ناز حسودیم شد بابا .از کجا چیدیشون ؟از پارک ؟
-اره بابا .فردا برای تو هم ی دونه میکنم
-نه نمیخاد بابا گل رو شاخه قشنگه
-این یه دو نه دیگه هم چیدم برای خانوم خودمم
مهدی اومد تو حیاط .-سلام بابا صبحت بخیر
-بع الان بیدار شدی تا لنگ ظهر خوابیدی
-اره بابا دیشب دیر خوابیدم ،سمیه پاشو میخام ببرمت خونتون
تو کل راه حرف نزد جلوی در خونمون دستمو کشید و گفت :میشه یکم مهربون تر باشی من از این اخلاقای سردت خوشم نمیاد من دوست دارم عاشقم باشی
تو دلم خندم گرف اخه من عاشق چیه تو بشم,تو چشاش که زل زدم اون التماس و مهربونی نگاهش کلا لالم کرد با مظلومیت گفتم :باشه .اومد تو چند دقیقه ای نشست و بعد رفت رفتم تو اتاقم گلی که باباش بهم داده بود و گذاشتم لای دفتر خاطرات تا خشک شه بعد به کل دیروز فکر کردم .من ادم سنگدلی نبودم تو مدرسه فرشته مهربون صدام میکردن حتی دوستام بهم میگفتن تو دلت برای دشمنتم میسوزه .من که باهاش بد اخلاقی نکرده بودم .مامان و بابای من هیچ وقت با هم عاشق و مهربون نبودن .ولی من هیچ شباهتی به مامانم نداشتم دوست نداشتم رفتاری که اون با,بابام داره من با مهدی داشته باشم ......
دل نوشته های تنهایی...
ما را در سایت دل نوشته های تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7