دل نوشته های تنهایی

متن مرتبط با «سنگ» در سایت دل نوشته های تنهایی نوشته شده است

سنگ زیرین اسیاب

  • نیلوبلاگ

    » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

    ادامه مطلب
  • سنگ زیرین آسیاب 69

  • نیلوبلاگ

    » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

    ادامه مطلب
  • سنگ زیرین آسیاب 70

  • نیلوبلاگ

    » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

    ادامه مطلب
  • سنگ زیرین آسیاب 71

  • نیلوبلاگ

    » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

    ادامه مطلب
  • سنگ زیرین آسیاب 4

  • نیلوبلاگ

    .... وقتی عقد کردیم ماه رمضون بود .چند وقت بعدماه رمضون مهمونی ها و پاگشا کردنها شروع شد . تو همه ی مهمونی های بغض خاصی رو تو گلوم یادگاری میزاشت . قبل این که بریم خونه داداش بزرگش من رو برد خونه دوستش محمد همون دوست صمیمیش .چشمم که به مریم افتاد .یه حس عجیبی سر تا پامو فرا گرفت ,هم خجالت میکشیدم هم حس میکردم جای خواهرشو گرفتمxa0 -سلام من مریممxa0 به خودم اومدم داشت سر تا پامو ورانداز میکردxa0 -سلام منم سمیه ام خوشبختمxa0 -چرا دم در... بفومایید تو اقا مهدی رفتن بالاxa0 -نه ممنونxa0 صدایی از بالا...

    ادامه مطلب
  • سنگ زیرین آسیاب5

  • نیلوبلاگ

    مهمونی که تموم شد مهدی ازمامانم اجازه گرفت شب رو خونشون بمونم به شرط این که برم پیش خواهرش (شهره ).دوست نداشتم برم دستم و از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم :نه فردا باید فلسفه بخونم درس دارم .نگام کردوبا تمسخر گفت :نیس حالا خونه باشی میخونی . فردا جمعه است زود میبرمت خونتونxa0 -نه بهتر برمxa0 دستمو کشیدو بی توجه به مخالفتم خداحافظی کردو من رو برد خونشون . رفتیم طبقه بالا .اتاقش .جایی که قرار بود بعد عرو سی اون جا زندگی کنم .اخم کرده بودم و نگاش نمیکردم . باصدای دادش به خودم اومدم -چته باز پاشو جم کن...

    ادامه مطلب
  • سنگ زیرین آسیاب6

  • نیلوبلاگ

    به خودم قول دادم رفتارمو عوض کنم سعی کنم رو رفتارام لطافت بیشتری خرج بدم .وسط هفته بود مهدی معمولا xa0دوشنبه یا سه شنبه میومد خونمون .هر دوروز منتظرش میموندم ,این هفته سه شنبه اومد .بابام هنوز رفتارش سرد بود ,طبق معمو ل رفتیم تو اتاقxa0 سعی کردم بهش نزدیکتر بشم .کنارش نشستم و با مهربونی گفتم دیشب منتظرت بودمxa0 خوشحالی عجیبی تو چشاش برق زد و با ذوق گفت :واقعا .به خدا دیشب اومدم خونه ان قد خسته بودم نتونستم بیام .بابامم همش غر میزنه که چرا تند تند میری اون جا مزاحمشون میشی هفته ای ی بار میاریش کا...

    ادامه مطلب
  • سنگ زیرین آسیاب 10

  • نیلوبلاگ

    نه ماه از عقد گذشته بود که بابام بیکار شد حسابدار هتل بود .انداخته بودنش بیرون به خاطر این که یکی زیرابشو زده بود .دوست نداشتم مهدی بفهمه ,ولی خب شبا میموند خونمون ,صبح که میخاست بره سر کار بابای من زودتر رفته بود ولی حالا میدید که هنوز خواب .یه مقدارم فضول و کنجکاو بود .دایم بازخواست میکرد تا این که فهمید بابام بیکار شده. کنارم دراز کشیده بود اروم گفت :سمیه خیلی ناراحت شدم بابات بیکار شده الان تو این وضعیت میدونم براتون سخته .چرا xa0زودتر نگفتی .... سرمو نزدیکتر کردم بهش بغضم ترکید بدون هیچ حرف...

    ادامه مطلب
  • سنگ زیرین آسیاب 7

  • نیلوبلاگ

    با دلشوره بدی از خواب بیدار شدم .ساعت پنج صبح بود.بلند شدم کمی تو اتاق راه رفتم کاش هیچ وقت شب نشه دوست نداشتم با اون دختر روبرو شم .من ادم ضعیفی ام همیشه هم تنها مبارزم سکوت .دراز کشیدم به ادم خیالی که سالها باهاش درد دل میکردم فکر کردم ..فکر کردن به اون ادم ...ادمک خیالی ارومم میکرد ...چشامو که باز کردم xa0ساعت ده صبح بود .مهدی قرار بود سه بیاد دنبالم .رفتم دوش گرفتم .استرسم ان قد زیاد بود که نه صبحانه خوردم نه ناهار فقط ثانیه هارو میشمردم ..صدای غر زدن مامانم کلافم کردxa0 -این چه مسخره بازیه ...

    ادامه مطلب
  • سنگ زیرین آسیاب 8

  • نیلوبلاگ

    چهار ماهی از عقدمون گذشته بود ,من و مهدی بالا تو اتاقش داشتیم عکسای عقد و نگاه میکردیم ,مهدی بلند شد ظبطشو روشن کرد سرمو گرفتم بالا گفتم این کیه ؟کدوم خواننده است ؟ -هایده خانوووومxa0 یاد حرف شهناز افتادم که میگفت مهدی عاشق هایده است .تا حالا گوش نکرده بودم .صداش قشنگ بود ی غم خاصی تو صداش بودxa0 مث باد سرد پاییز غم لعنتی به من زدxa0 حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زدxa0 رگ و ریشه هام سیاه شد تو دلم جوونه خشکیدxa0 حتی این دل صبورم به غم زمونه خندید ...... انگار این شعر واس دل من بود ...ضبط خا...

    ادامه مطلب
  • سنگ زیرین آسیاب 9

  • نیلوبلاگ

    حتی دوست ندارم به اون شب فکر کنم .دلخوری بابا و مامانمم با اومدن بابای مهدی و عذر خواهی و صحبت و ....حل شد ولی اینم بگم که بابام راضی نبود مامانم باز با جیغ و داداش راضیش کرد ... روزای عقد روزای قشنگی برام نبود ,خانواده جدید و فرهنگ متفاوتشون عادتهایی که اونا بد میدونستن xa0تو فرهنگ ما بد نبود .این دوگانگی ازارم نمیداد چیزی که از تو داغونم میکرد حسم بود .حسی که نداشتم و داشتم این راه رو ادامه میدادم ,اولین باری که سمیه رو دیدم هیچ وقت یادم نمیره .ی دختر ریزه میزه با قیافه معمولی .چشاش با این که ...

    ادامه مطلب
  • سنگ زیرین آسیاب 11

  • نیلوبلاگ

    فردا قرار بود بیاد خودمو اماده کرده بودم که بتوپم بهش . فردای همان روز باباش اومد دنبالم ,اون شب قرار بود بریم مهمونی , مهدی هم قرار شد بیاد اون جا . منزل یکی از دایی های بزرگش دعوت بودیم .از در که رفتیم تو بعد از سلام و احوالپرسی تنها چیزی که به ذهن همگی میرسید تا از من بپرسن این بود که - خانواده خوبن ,بابات هنوز بیکار ؟ دلم میگرفت خب این چه سوالیه اصلا به شماها چه ربطی داره ؟ان قد لبامو گاز گرفته بودم و دندونامو فشار داده بودم که حد نداشت.... شب که برگشتیم ,تو اتاق مهدی جلوی پنجره واستاده بودم...

    ادامه مطلب